ستوان را به او نشان داد و با صدایی دو رگه و خشن گفت:
- مادموازل ویکتوریا، سلیقه ی خوبی دارد. او مرد زیبایی است. سردوشیهایش او را چهارشانه می کنند.
ویکتوریا با آرامش فراوان جواب داد:
- نه، زیبا نیست. اما آدم با فرهنگی است. این هم چیزی به حساب می آید.
یوهانس که به صدای بلند میخندید گفت: - برای این چیز متشکرم. سپس با گستاخی اضافه کردن دو پولی که در جیب دارد بیشتر به حساب می آید. ویکتوریا ناگهان از او دور شد.
پوهان مانند فردی رانده شده، از این دیوار به آن دیوار می رفت. کامیلا با او حرف زد، از او سؤال کرد، یوهانس نشنید، جواب نداد. کامیلا ضمن آن که دست به بازویش می زد، سؤالش را تکرار کرد، ولی بی فایده بود.
کامیلا، خنده کنان، به صدای بلند گفت: . آه! نه، می بینید چه طور غرق رویا شده! فکر می کند، فکر می کند؟ ویکتوریا حرفش را شنید و گفت: . می خواهد تنها باشد. مرا هم دست به سرکرد. اما ناگهان به بوهانسی نزدیک شد و با صدایی محکم به او گفت:
. احتمالا در فکر این بودید که از من معذرت بخواهید از این بابت خودتان را اذیت نکنید. به عکس من باید از شما معذرت بخواهم که دعوت نامه ام را این قدر دیر برایتان فرستادم. حواس پرتی غیر قابل بخششی