نام کتاب: ویکتوریا
یوهانس او را به جا می آورد، كامیلا غافلگیرش نمی کرد. ویکتوریا برگشت، بازوی ستوان را گرفت، او را به سوی یوهانس آورد و گفت: - نامزدم او تو را می شناسید؟ باید او را به خاطر بیاورید. این دو آقا گفتند که یکدیگر را می شناسند. کلمه های مناسب را خطاب به یکدیگر اداکردند. احترام های لازم را نسبت به هم به عمل آوردند و از هم جدا شدند. یوهانس و ویکتوریا تنها ماندند. یوهانس به او گفت: . چیز غافلگیرکننده همین بود؟ ویکتوریا، معذب و ناشکیبا، گفت: - بهترین کاری که به نظرم می رسید کردم. نمی توانستم فکر بهتری داشته باشم. از من توقع کار غیر ممکن نداشته باشید، بهتر است از من تشکر کنید؛ دیدم که این کار باعث لذت تان شد. . بله، تشکر می کنم. بله، واقعا باعث لذتم شد. نومیدی بی حدی یوهانس را از پای در آورد، چهره اش کبود شد. اگر ویکتوریا در گذشته به او بدی کرده بود اکنون به طور قطع کوشیده بود این بدی را جبران کند. بوهانس صادقانه نسبت به او احساس حق شناسی می کرد. با صدایی خفه گفت: . از این ها گذشته، متوجه شدم که امروز انگشترتان را به انگشت دارید. دیگر آن را از انگشت در نیاورید. یک لحظه سکوت. ویکتوریا جواب داد: . نه، از انگشت درش نمی آورم. یوهانس به چشم های او خیره شد. لبهایش لرزید؛ با حرکت سر

صفحه 81 از 143