ستوان او تو، معرفی کردند. ولی ویکتوریا را ابدا ندید.
مدتی گذشت. ویکتوریا، رنگ پریده، تقریبا مردد، در حالی که دست دختری را گرفته بود و او را هدایت می کرد، واردشد. آن دو سالن را دور زدند. به همه سلام کردند، با هر کس حرف زدند و در مقابل یوهانس ایستادند.
ویکتوریا لبخندزنان گفت: . این کامیلا است. غافلگیر کننده نیست؟ با هم که آشنایید.
مدتی ایستاد و آن دو را نگاه کرد، بعد از سالن بیرون رفت. یوهانس سر جایش یخ بسته بود، منقلب شده بود. موضوع غافلگیر کننده این بود؟ ویکتوریا از سر مهربانی برای خود جانشینی آماده کرده بود. گوش کنید چه می گویم، آدم های خوب، بروید و با هم پیوند برقرار کنید! بهار به گل آراسته شده است، خورشید می درخشد؛ اگر میل دارید پنجره ها را باز کنید، زیرا باغ معطر است، و سارهایی وجود دارند که در میان درختان قان جست و خیز می کنند. چرا حرف نمی زنید؟ بخندید.
کامیلا به سادگی گفت: . بله، هم را می شناسیم. همین جا بود که در گذشته مرا از آب بیرون کشیدید.
کامیلا جوان و موطلایی بود. لباس صورتی پوشیده بود، هفده ساله بود. یوهانس، که دندان ها را به هم فشرده بود میخندید و شوخی می کرد. رفته رفته، شادی دختر جوان به راستی او را به نشاط آورد؛ آن دو مدت درازی با هم صحبت کردند؛ تپش قلب یوهانس آرام گرفت، کامیلا عادت زیبای گذشته اش را حفظ کرده بود، این عادت را که وقتی یوهانس حرف میزد، در حالی که سرش را به یک سو خم کرده بود، گوش میداد.