برای نخستین بار در طول زندگی اش از در قصر میگذشت؛ از پلکان تا طبقه ی اول بالا رفت. از درون، همهمه ی صداها به گوشش رسید و وقتی وارد شد قلبش به شدت شروع به تپیدن کرد.
بانوی قصرنشین که هنوز جوان بود به استقبالش آمد، با محبت به او سلام کرد، دستش را فشرد. گفت که از دیدار او خوشوقت است؛ موقعی را به یاد می آورد که یوهانس خیلی کوچک بود؛ اما حالا دیگر برای خودش مردی شده است... و به نظر می رسید که بانوی قصر هنوز هم می خواهد چیزی بگوید؛ مدتی دراز دست او را در دست خود نگه داشته بود، چشم های کاوشگرش را به او دوخته بود.
ارباب قصر هم، دست پیش آورده، به سوی بوهانس آمد. گفت که همان طور که همسرش اظهار داشته، یوهانس مردی بزرگ است، بزرگ به معنای اعم كلمه، مردی برجسته... و او از دیدارش خیلی خوشوقت است...
او را به خانم ها و آقایان، به صاحب مقام درباری به شدت آراسته به زینت و مدال، و نیز به همسر او، به یک مالک چاق بخش مجاور، به