نام کتاب: ویکتوریا
می کردند. وقتی که به این ترتیب بیست و یک تیر شلیک کردند، کالسکه ها از در مخصوص تشریفات به درون رفتند و شلیک متوقف شد. خوب؛ در قصر، جشن ترتیب می یافت. با تشریفات کامل از مهمان ها استقبال شد و پرچم آراییها کردند. در کالسکه ها، نظامیانی دیده می شدند؛ شاید او تو، ستوان، هم بود... یوهانس از تپه فرود آمد و راه خانه را در پیش گرفت. یکی از خادمان قصر که نامه ای در کاسكتش حمل می کرد به او پیوست. او را مادموازل ویکتوریا فرستاده بود و باید جواب می برد. | یوهانس که دل در سینه اش می تپید، نامه را خواند. بعد از همه چیز، ویکتوریا او را دعوت می کرد؛ با کلمه های پرشور از او خواهش می کرد که بیاید، از او می خواست که این بار پاسخ رد ندهد و پاسخ را توسط حامل بفرستد. شادی غیر منتظره ای به دل یوهانس راه یافت، موجی از خون به سرش دوید و به مرد پاسخ داد که خواهد آمد. بله، بلافاصله خواهد آمد و تشکر هم می کند. سکهای نقره که به نحو خنده داری درشت بود به مرد داد و شتابان به سوی خانه رفت تا لباس عوض کند.

صفحه 78 از 143