? خداحافظ.
هر یک به سویی رفتند. یوهانس ایستاد و ویکتوریا را که دور می شد دید. دست پیش برد و بسیار آهسته کلمات محبت آمیزی زمزمه کرد: «از شما کینه به دل ندارم، نه، آه! نه. هنوز دوستتان دارم، دوستتان دارم
و فریاد زد: . ویکتوریا.
ویکتوریا صدایش را شنید، از جا جست، سر گرداند، ولی به رفتن ادامه داد.
چند روز گذشته، یوهانس که دستخوش انقلاب خاطر شدیدی شده بود دیگر کار نمی کرد، نمی خوابید، تقریبا روزها را به طور کامل در جنگل می گذراند. به روی تپه ی بزرگ پوشیده از کاج، جایی که چوب پرچم قصر قرار داشت رفت؛ پرچم موج می زد. در برج مدور قصر هم پرچم ها در اهتزاز بودند.
دچار هیجان غربی شد، مهمانانی به قصر می آمدند، آن جا جشنی ترتیب می یافت.
بعداز ظهر، آرام و ملایم بود؛ رودخانه چون نبضی در دل چشم انداز گرم جاری بود. یک کشتی بخاری به سوی ساحل لغزید و چتری از شیارهای سفید بر آب رسم کرد. چهار کالسکه از قصر بیرون آمد و راه اسکله را در پیش گرفت
کشتی در ساحل پهلوگرفت؛ چند خانم و آقا از آن پیاده شدند و در کالسکه ها جای گرفتند. از بالا صدای گلوله هایی برخاست؛ دو مرد بر برج جای گرفته بودند و تفنگ ها را پر می کردند و شلیک می کردند و باز پر