نام کتاب: ویکتوریا
نیامدید. اگر می آمدید با شما حرف نمی زدم، به شما نزدیک نمیشدم، به همین اکتفا می کردم که از دور نظارہ تان کنم. اما نیامدید، آن وقت فکر کردم که شاید به سبب وجود من است... ساعت یازده شروع به رقصیدن کردم، زیرا دیگر نمی توانستم انتظار را تحمل کنم. بله یوهانس، شما را دوست داشته ام، در تمام مدت زندگی جز شما را دوست نداشته ام. این که مینویسد ویکتوریا است و خدا از بالای سرم این را می خواند.

اکنون باید با شما وداع کنم، زیرا تقریبا شب شده است و دیگر چیزی نمی بینم. بدرود بوهانس، برای هر روز سپاسگزارم. هنگامی که از زمین پرواز کنم باز هم تا پایان شما را سپاس میگزارم و در طول راه نامتان را به زبان می آورم. بدرود برای تمام مدت زندگی و طلب بخشش برای تمام بدی هایی که نسبت به شما کرده ام؟ از چه نتوانسته ام در برابر تان زانو بزنم و طلب بخشش کنم . اکنون در دلم این کار را می کنم. بدرود و سپاس برای هر روز و هر ساعت... این است آنچه می توانم.
ویکتوریا»
را کنون چراغ روشن شده است. اکنون روشنایی در وجودم بیشتر است. به چرت افتاده بودم و باز از زمین دور شده بودم. خدا را شکر، برایم خیلی هولناک نبود؛ حتی کمی نوای موسیقی شنیدم و به خصوص تاریک نبود. احساسی می کنم که خیلی تسکین یافته ام. ولی اکنون دیگر توان نوشتن ندارم. بدرود محبوبم...)

صفحه 143 از 143