بر می آمد می کردید. قطعا هیچ کاری از شما ساخته نیست، ولی من فکر کردم که اگر شما و تمام مردم برایم دعا کنید و پایدارانه مرا نگه دارید، خداوند به من زندگی عطا خواهد کرد.. .
مادر در کنارم مانده است و اشک می ریزد. تمام شب گذشته هم در کنارم کارش گریه بود. این امر، کمی به من راحتی می بخشد، تلخی بدرودهایم را کاهش می دهد. امروز این فکر به خاطرم راه یافت: اگر روز در خیابان یک راست به سوی شما بیایم و هیچ حرف آزاردهنده ای به شما نزنم، ولی گلی را که پیشاپیش از گلفروشی خریده ام به شما بدهم، این را چگونه تعبیر می کنید؟ بعد بلافاصله فکر کردم کاری را که میل دارم هرگز نخواهم توانست انجام دهم؛ زیرا احتمال می رود که هرگز حالم خوب نشود تا بمیرم. غالبا گریه می کنم، در بسترم بی حرکت هستم و مدام به نحوی تسکین ناپذیر گریه می کنم؛ وقتی گریه ام آهسته است و هق هق نمی کنم، سینه ام آزارم نمی دهد. یوهانس: عزیز من، دوست من، یگانه محبوب من، در سرتاسر زمین، زمانی که شب به تدریج فرا می رسد، به نزد من بیا و اندکی در کنارم بمان. آن وقت گریه نخواهم کرد، به بهترین نحوی که بتوانم برای شادی دیدار تو لبخند خواهم زد.
آه! غرورم چه شده، شهامتم کجا رفته! در این لحظه دختر پدرم نیستم؛ ولی علتش این است که توانم مرا ترک کرده. یوهانس، من مدتهای خیلی پیش از این روزها، رنج برده ام. هنگامی که شما در خارج بودید من رنج می بردم و بعدها، پس از بازگشتم از شهر، هر روز رنج بیشتری می بردم. هرگز ندانسته ام که شب چه قدر می تواند دراز باشد. در این احوال شما را دو بار در خیابان دیدم؛ یک بار زمزمه کنان از کنارم گذشتید، اما مرا ندیدید. امیدوار بودم شما را در خانهی سی بر ببینم؛ اما