نام کتاب: ویکتوریا
باخبرتان کند، دو روز پیش می خواست این کار را بکند، ولی من ترجیح میدادم به شما نامه بنویسم. ترجیح می دهم که شما مرا همان طور که پیش از بیماری ام بودم. به خاطر بیاورید. به یاد می آورم که شما چشم ها و ابروهایم را..... این جا چند کلمه افتاده ... اما چشمها و ابروهایم هم دیگر مثل گذشته نیستند. به همین جهت میل نداشتم شما بیایید. همینطور از شما خواهش می کنم برای این که مرا در تابوتم ببینید نیایید، قطعا مثل دوران زندگی ام خواهم بود. فقط کمی رنگ پریده خواهم بود و در پیراهن زرد رنگ خفته خواهم بود. با این همه اگر بیایید تأسف خواهید خورد. امروز این نامه را در چند مرحله نوشتم، با این همه موفق نشدم یک هزارم چیزی را که می خواستم به شما بگویم. مردن به نظرم هولناک است، نمی خواهم بمیرم، هنوز هم با تاب و تب امیدوارم اگر خدا بخواهد، دست کم تا بهار زنده بمانم. در آن فصل، روزها روشن خواهد بود، و درختها برگ خواهند داشت. بوهانس، اگر اکنون حالم خوب شود، مسلم است که دیگر به شما بدی نخواهم کرد. وقتی به این موضوع فکر می کردم چه قدر اشک باریدم. آه! از خانه بیرون خواهم رفت تا تمام سنگ های خیابان را نوازش کنم، خواهم ایستاد تا در سر راهم هر یک از پله ها را سپاس بگزارم و نسبت به همه مهربان خواهم بود. در صورتی که فقط زنده باشم، برایم مهم نیست که رنج ببرم. دیگر از هیچ چیز شكوه نخواهم کرد. آه! فقط اگر بتوانم زنده بمانم به کسی هم که مرا زیر ضربه ها از پای در آورد لبخند خواهم زد، خدا را سپاس خواهم گزارد. در زندگی ام خیلی کم زندگی کردهام، برای هیچ کس کاری انجام نداده ام، و اکنون این زندگی ناقص به زودی به پایان خواهد رسید. اگر می دانستید چه قدر با تأسف و حسرت می میرم، شاید می کوشیدید کاری بکنید و هر کاری که از دستتان

صفحه 141 از 143