نام کتاب: ویکتوریا
داشتند؛ به هم سلام کردند، دست های مرا گرفتند و خنده کنان حرفهایی رد و بدل کردند. و آن وقت فکر کردن به این که این جا دراز کشیده ام و در شرف مردن هستم، برایم به شدت عجیب بود. به خود میگفتم: این دو موجود بی خبر از آن هستند که من در این جا انتظار می کشم که لحظهی پایان کارم فرا برسد. اما اگر هم می دانستند باز هم مانند حالا صحبت می کردند... دیشب در تاریکی گمان کردم که ساعت آخر عمرم فرا رسیده است. قلبم از تپیدن باز ماند و به نظرم رسید که صدای ابدیت را می شنوم که از دور، گویی با غرشی، به سویم می آید. یک لحظه بعد، از این دوردست بازگشتم و نفسم از سرگرفته شد. احساسی کاملا غیرقابل وصف بود. شاید آن چنان که مادر فکر می کنند این امر چیزی جز خاطرهی رود و سیلاب دیارمان نبوده باشد. خداوندا! یوهانس، کاش می دانستید چه قدر دوستتان دارم. از بس چیزهای ریادی، در درجه ی اول وضع جسمانی خودم، بین ما قرار گرفته اند، نتوانسته ام عشقم به شما را نشان دهم. پسند خاطر پدرم این بود که خودش وسیله ی بدبختی خودش را فراهم آورد. من هم دختر او هستم. باری، حال که باید به زودی بمیرم و برای هر کاری دیگر دیر شده، به شما نامه می نویسم تا یک بار دیگر این را به شما بگویم. از خودم می پرسم که چرا این کار را می کنم، بالاخره این موضوع باید برایتان بی اهمیت باشد، زیرا من زنده نخواهم ماند. اما دلم می خواهد تا پایان در کنار شما باشم تا احساس تنهایی نکنم. به نظرم می رسد شما را می بینم که این نامه را می خوانید، شانه هایتان را می بینم، و دست هایتان را که این نامه را نگه داشته، و حرکت هایتان را وقتی که این صفحه ها را بر می گردانید. نمی توانم به دنبالتان بفرستم، هیچ گونه حقی ندارم. مادر میل داشت

صفحه 140 از 143