بیگانه ها دیده اند که خونم را از دست میدهم، دکتر معاینه ام کرده؛ از ریهام فقط قسمتی مانده است. در این صورت چرا بابت چیزی سرخی شرم به چهره بیاورم؟
اکنون که این جا، روی تختم خوابیده ام، به آخرین کلمه های شما فکر کرده ام. آن شب در جنگل بود. آن زمان تصور نمی کردم که آنها آخرین کلمه هایم خواهند بود، وگرنه همان زمان با شما به وداع می پرداختم و از شما تشکر می کردم. از این رو، اکنون بسیار متأسفم که نتوانسته ام خود را به پایتان بیندازم و کفش و خاک راهتان را ببوسم و نتوانسته ام به شما نشان دهم که چگونه به نحوی وصف ناپذیر دوستتان داشته ام. دیروز و امروز، در بستری که در آن خوابیده ام، دلم می خواست قدرت داشتم تا به آنجا باز کردم و در جنگل، محلی را که زمانی در آن نشسته بودیم و شما دست هایم را در میان دست های خودتان گرفته بودید، بیایم. آنجا میتوانستم دراز بکشم و سعی کنم رد پایتان را بیابم و می توانستم تمام خلنگ های اطراف را ببوسم. اما در این لحظه نمی توانم به آنجا بروم مگر این که همان طور که مادر فکر می کند حالم بهتر شود.
یوهانس عزیز! وقتی فکر میکنم میبینم چه قدر عجیب است: موفق به انجام کاری نشده ام جز این که به دنیا بیایم تا شما را دوست داشته باشم و اکنون از زندگی خداحافظی می کنم. می بینید، خیلی غریب است که این جا دراز بکشم و در انتظار روز و ساعت بمانم. قدم به قدم از زندگی و مردمی که در کوچه و خیابان هستند و از سر و صدای کالسکه ها دور می شوم: شاید دیگر بهار را نبینم و این خانه ها و خیابان ها و درخت های پارک پس از مرگ من باقی خواهند ماند. امروز مرا در بستر نشاندند و اندکی از پنجره به بیرون نگاه کردم. در گوشه ای، دو جوان با هم دیدار