- ویکتوریا مرده است. . مرد؟ چه موقع مرد؟ آه! بله، و یکتوریا مرد؟ معلم جواب داد: - مرد، امروز صبح، مدت زیادی نیست. دست به جیب برد، پاکت ضخیمی از آن بیرون کشید و ادامه داد:
و این نامه را به من سپرد که تسلیم شما کنم. بگیرید، او گفت: «پس از مرگم» .او مرده است. حالا نامه را به شما می سپارم. مأموریت من تمام شده.
و بی آن که خداحافظی کند، بی آن که دیگر چیزی بگوید، برگشت، به کندی خیابان را طی کرد و از نظر محوشد.
پوهانس، نامه در دست، در پیاده رو ماند. ویکتوریا مرده بود. او این اسم را به صدای بلند، با بی اعتنایی و با لحنی تقریبا خشن ادا کرد. نگاهی به روی پاکت انداخت، خط را شناخت، حروف کوچک و بزرگ برآن خوانده میشد، خطها راست بودند و کسی که آنها را نوشته بود مرده بود؛
از در کالسکه رو گذشت، از پلکان بالا رفت، کلید را یافت، آن را در قفل لغزاند و در را باز کرد. اتاقش سر دو تاریک بود. کنار پنجره نشست و در آخرین روشنایی روز، نامه ی ویکتوریا را خواند:
یوهانس عزیز، هنگامی که این نامه را می خوانید من مرده ام. اکنون همه چیز برایم بسیار عجیب است؛ دیگر در برابر شما شرمی احساس نمی کنم و مثل این که هیچ مانعی وجود نداشته باشد برایتان نامه می نویسم. در گذشته، هنگامی که زنده بودم، شب و روز رنج می بردم تا تصمیم بگیرم که به شما نامه بنویسم. اما اکنون شروع به مردن کرده ام و دیگر همان فکرها را ندارم.