. بله. - الان به من گفتند.... نه، ابدأ ندیده ام که تحلیل می رود، او را ندیده ام. خیلی بیمار است؟
. خیلی، شاید هم الان مرده باشد، می فهمید.
یوهانس، حیران، به پیرمرد، به در خانه اش نگاه کرد، نمی دانست باید وارد شود یا بماند، و بار دیگر به مرد، به پالتوی بلند و کلاه او نگاه کرد. خطوط چهره اش به شکل لبخندی بیمناک و درد آلود، مانند لبخند مردی بی نوا و محتاج در هم ریخت.
معلم پیر با لحن تهدید آمیزی گفت:
- یکی نمونه ی دیگر. می توانید انکار کنید؟ ویکتوریا هم مردی را که می بایست، کسی را که از دوران کودکی نامزدش بود، ستوان جوان و شکوهمند، را صاحب نشد. ستوان شبی به شکار رفت، گلوله ای به پیشانی اش خورد، سرش را شکافت. او که در خاک غنوده، قربانی یکی از اقدام های عجیب کوچکی می شد که خداوند به قصد او فراهم آورده بود. نامزدش، ویکتوریا، تحلیل می رود، کرمی او را می بلعد، قلبش را چون آبکشی سوراخ سوراخ می کند؛ ما دوستانش، متوجه این امر شده ایم. چند شب پیش به خانهی سی بر رفت: به علاوه برایم تعریف کرد که شما هم بایستی میرفتید ولی نرفتید. خلاصه، او بیش از توانش به جنب و جوش پرداخت، خاطرات مرد محبوبش به او هجوم آورده بود، به عکس او را شاد می کرد، رقصید، تمام شب رقصید، مثل دیوانه ها رقصید. سپس از پا در آمد. کف اتاق زیر پایش سرخ شد. او را بلند کردند، بیرون بردند، با کالسکه به خانه رساندند. چیزی از زندگی اش باقی نمانده بود.
معلم به یوهانس نزدیک شد و با لحنی خشن به او گفت: