را می دهد که او این را کاملا تحمل می کنند. کافی است به من نگاه کنید.
یوهانس به او گفت: . می بینم که حالتان خوب است.
. حالم عالی است. گوش کنید، حس کنید، نگاه کنید! اقیانوسی از اندوه های باطل به شخص من آسیب وارد آورده؟ من لباس، کفش، خانه خانواده، همسر، فرزندان - البته اعقابی - دارم. و در مورد این ها . بعنی شعرهایم . الان به شما جواب می دهم. آه! همکار جوان، من از شما مسن ترم و شاید طبعأ کمی با استعدادتر هم باشم، شعرهای من در کشویم است. پس از مرگم انتشار خواهند یافت. به من ایراد خواهید گرفت که از آنها لذتی عایدم نخواهد شد. در این مورد هم اشتباه می کنید. ابتدا باید بگویم که آنها شادی به کانون خانوادگی ام می آورند. شب هنگام که چراغ ها روشن می شوند، کشو را باز می کنم، شعرهایم را بیرون می آورم و آنها را به صدای بلند برای همسرم و بچه می خوانم یکی چهل ساله است و دیگری دوازده ساله؛ هر دو راضی هستند. اگر روزی به دیدار ما بیایید، قطعا مهمانمان هستید، هیچ غرغری هم در کار نخواهد بود. از شما دعوت می کنم. خداوند شما را زنده نگه دارد.
با یوهانس دست داد و ناگهان پرسید: - از ویکتوریا خبری دارید؟ - از ویکتوریا؟ نه... چرا. همین الان درباره اش چیزی شنیدم...
ندیده اید که از ضعف تحلیل می رود و بیش از پیش هاله ی کبود دور چشم هایش را گرفته؟
. او را از بهار به این طرف ندیده ام. هنوز بیمار است؟ | معلم با خشونتی مضحک و درحالی که پا به زمین می کوبید گفت: