نام کتاب: ویکتوریا
سرد است. باید از خدمتکار بخواهی، خوب؟ یوهانس جواب داد: - بله، از خدمتکار خواهم خواسته خانم سی بر با او صحبت کرد، از کارش پرسید: کار «نسل» چه طور پیش می رود؟ خیلی عجله داشت که کار تازهی او را ببیند. یوهانس به تمام این سؤال ها جواب داد، خیلی با تشریفات ادای احترام کرد و به کالسکه که دور می شد نگاه کرد. این کالسکه، این آدم ها، این پرگوییها، چه قدر کم به او مربوط می شد. با روح بی حرارت، تهی، راهش را تا خانه دنبال کرد. جلوی خانه، مردی، پیرمردی آشنا، معلم سابق قصر، در خیابان قدم می زد. یوهانس به او سلام کرد. پیرمرد پالتویی بلند و گرم و به دقت برس خورده به تن کرده بود و قیافه ای متهور و مصمم داشت. به یوهانس گفبا: . شما دوست و همکارتان را در برابر خود می بینید، جوان با من دست بدهید، پس از دیدار شما، خداوند به نحو عجیبی راهنمایم شد؛ ازدواج کرده ام، خانه ای، باغ کوچکی دارم، همسری دارم، می بینید، هنوز هم در زندگی معجزه هایی روی می دهد آیا در مورد آخرین گفته ام حرفی دارید؟ یوهانس با حیرت نگاهش کرد. . باشد، تصدیق خواهید کرد. حالا به شما خواهم گفتند. به پسر او درس میدادم. پسری دارد. حاصل ازدواج اولش است: قبلا ازدواج کرده، طبیعی است، بیوه شده. من با این بیوه ازدواج کرده ام. می توانید ایراد بگیرید که این را از زمان کودکی نمیشد پیش بینی کرد؛ اما با این بیوه ازدواج کرده ام. بچه اش مال گذشته است. باری، در آنجا قدم میزدم،

صفحه 134 از 143