نام کتاب: ویکتوریا
یوهانس، كامیلا را در خیابان دید. پدر و مادرش و ریچموند جوان نیز همراهش بودند، کالسکه را نگه داشتند و با مهربانی سخن گفتند. کامیلا بازویش را گرفت و گفت:| . به خانه مان نیامدی. میدانی، جشن منصلی داشتیم؛ تا آخرین لحظه منتظرت بودیم، ولی نیامدی. پوهانس جواب داد: - نتوانستم بیایم، کامیلا ادامه داد: - ببخش که بعد از آن نتوانستم به دیدنت بیایم. یکی از همین روزها می آیم، می توانی مطمئن باشی. وقتی ریچموند برود خواهم آمد. خدایا چه جشنی داشتیم. ویکتوریا بیمار بود، او را با کالسکه به خانه فرستادیم، برایت تعریف نکرده اند؟ به زودی به دیدنش می روم. باید حالش خیلی بهتر شده باشد. شاید کاملا خوب شده باشد. به ریچموند مدالی شبیه مال تو دادم... گوش کن یوهانس، باید قول بدهی که به بخاری ات برسی. وقتی مشغول نوشتن هستی، بقیه ی چیزها را از یاد می بری و خانهات به شدت

صفحه 133 از 143