نام کتاب: ویکتوریا
چهره اش پر از شیارهای عمیق میشد. و روزی گفت: - اکنون میل دارم بمیرم. بسیار ناتوان و زشت هستم و چهرهی تو بسیار زیبا است. دیگر نخواهی توانست مراببوسی، دیگر نخواهی توانست مانند روزهای گذشته دوستم داشته باشی اما ارباب جوان که از فرط هیجان سرخ شده بود او را در بر گرفت و جواب داد: . اکنون تو را بیشتر دوست دارم، محبوبم، تو را بیش از هستی ام دوست دارم. تو را چون نخستین روز، نخستین لحظه ای که به من گل دادی، دوست دارم. به یاد می آوری؟ گل را به سویم پیش آوردی و چشمان زیبایت را به من دوختی. گل همچون تو بوی خوش داشت، تو نظیر همان گل سرخ میشدی و روح من سراسر مستی می گرفت. ولی اکنون بیشتر دوستت دارم، زیباتر از دوران جوانی ات هستی و من در دل سپاست میگزارم، و برای هر لحظه ای که از آن من بوده ای تقدیست می کنم. ارباب به اتاق خود رفت و به صورتش اسید ریخت تا زشت شود و به همسر خود گفت: - از بخت بد اسید به صورتم ریخت، چهره ام براثر زخم ها آسیب دیده است، دیگر دوستم نداری؟ زن سالخورده دست های او را بوسید و بریده بریده گفت: . آه! نامزد من! تو محبوب من! تو از زیباترین مردان روی زمین هم زیباتری! این زمان صدایت قلبم را به آتش می کشد و تا دم مرگ دوستت خواهم داشت.

صفحه 132 از 143