دلهایشان چون نخستین روز و دوران نخستین بوسه شان شیفته ی یکدیگر بود.
آن زمان بود که ارباب زیبا بیمار شد؛ این بیماری، مدتی دراز او را بستری کرد و بردباری همسرش را به محک آزمون کشید. روزی که شوهر بهبود یافت و به پا خاست، دیگر خودش هم قادر به شناختن خود نبود. بیماری مویش را گرفته بود و دیگرگونش کرده بود.
او که روحش با اندیشه دمساز شده بود رنج می برد. روزی گفت: - دیگر نمی توانی چندان دوستم داشته باشی؟
ولی همسرش که سرخ شده بود او را در برگرفت و با همان شور روزهای بهارهای گذشته بوسید:
- دوستت دارم، همواره دوستت دارم. هرگز از یاد نخواهم برد که تو مرا برگزیده ای نه هیچ زن دیگری را و بسیار خوشبخت هم بوده ام.
زن به اتاق خود رفت، گیسوان طلایی اش را برید تا شبیه شوهری باشد که او دوستش میداشت.
و باز سال های سال گذشت. زن و شوهر جوان پیر شدند. فرزندانشان بزرگ شده بودند. آن دو چون گذشته در تمام خوشبختی ها شریک بودند؛ در تابستان باز به دشتها می رفتند، بازهم موج گیاهان را می دیدند و در زمستان، سورتمه آن دو را در زیر آسمان پر ستاره به این سو و آن سو می برد. دلهاشان که گویی براثر شرابی خارق العاده مستی گرفته بود، سرشار از حرارت بود.
سپس زن زمین گیر شد. چون دیگر توان راه رفتن نداشت، می بایست با صندلی چرخدار برده شود و خود ارباب بود که صندلی را پیش می راند. اما زن از بی نوایی خود به نحوی توصیف ناپذیر رنج می برد و بر اثر اندوه