. خود آقا. در آستانه ی در است،
از اتاق صداهای تضرع آلود مضطربانهای شنیده می شود و پس از آن پچ پچ های هیجان زده ای به گوش می رسد. بعد صدای دری که باز و بسته می شود. دوباره همه جا را سکوت فرا می گیرد.
آقا وارد می شود. خانم که مرگ در جانش خانه کرده به استقبال او میرود. شوهر که دستخوش بخشش شده بود بلافاصله می گوید:
? محفل تعطیل بود. گفتم باخبرت کنند که نترسی
زن، تسکین یافته، رها، نجات یافته، روی صندلی می افتد... در عالم شادی، قلب مهربانش لبریز می شود و از سلامتی شوهر جویا می شود:
- رنگت پریده است! عزیزم چه شده؟ به مردم نیست. . اما اتفاقی برایت افتاده؟ چهره ات به نحو غریبی منقبض شده. شوهر جواب می دهد:
- نه، لبخند می زنم. از این پس، شیوهی لبخند زدنم این خواهد بود. میخواهم که این شکلک مخصوص من باشد. |
زن به این گفته های کوتاه و خشن گوش می دهد و ابدا به معنای آنها پی نمی برد. شو هر چه می خواهد بگوید؟ ناگهان مرد بازوان سخت چون آهن خود را با قدرتی مهیب دور پیکر زن حلقه میکند و صورتش را کاملا پیش می برد و نجواکنان می گوید
- نظرت چیست؟... اگر کلاه قرمساقی سرش بگذاریم. کسی که الان بیرون رفت... اگر کلاه قرمساقی سرش بگذاریم...
زن فریادی می کشد و خدمتکار را صدا می کند شوهر با خندهای