نام کتاب: ویکتوریا
مرد رنگ پریده تر می شود و ناگهان اتاق را ترک می کنند و بیرون می رود.
در مقابل باغ، چون صدای سوتی می شنود، می ایستد. صدای پایی بر شن ها بر می خیزد، کلیدی در قفل می لغزد؛ اندکی بعد در سایه روی پرده های اتاق مشاهده می شود.
مرد علامت را می شناسد؛ صدای پا و در سایه ی روی پرده، تمام اینها برایش آشنا است.
پنجره های محفل روشن است، ولی مرد وارد نمی شود. نیم ساعت بی پایان، پیاده روها را زیر پا می گذارد و چند بار از مقابل باغ خودش عبور می کند. به خود می گوید: «باز هم صبر کنیم.» و یک ربع دیگر هم صبر می کند. سپس وارد باغ می شود، از پله ها بالا می رود و زنگ در خانه ی خودش را به صدا در می آورد.
خدمتکار می آید و در باز می کند و سرش را از لای در بیرون می آورد و می گوید:
د مدت درازی است که خانم... و متحیر حرفش را ناتمام می گذارد. شوهر، حرف خدمتکار را کامل می کند: . خوابیده است. لطفا به خانم بگویید که شوهرش برگشته. خدمتکار می رود؛ در اتاق خانم را می زند و از پشت در بسته می گوید: - باید به خانم بگویم که آقا برگشته است. | از داخل اتاق صدای خانم به سؤال برمی خیزد . چه می گویید؟ آقا برگشته؟ چه کسی از شما خواست که این را

صفحه 128 از 143