مادر آبی پوش دستخوش شدیدترین اضطراب ها است. هر لحظه منتظر است که از سمت باغ علامت معهود را بشنود؛ تا زمانی که شوهر در خانه باشد، برای او امکانی وجود ندارد.
آه! این شوهر چهل ساله و طاس! چه فکر شوری دارد که امشب او را چنان رنگ پریده کند و آن چنان روی صندلی راحتی اش بی حرکت نگه دارد و نگاهش را آن چنان بی رحمانه به روزنامه اش بدوزد؟
هر دقیقه ای سخت است. ساعت یازده است. مدت درازی است که بچه ها خوابیده اند، اما شوهر باز هم نمی رود. و اگر آن علامت طنین بیندازد، اگر در به کمک کلید کوچک نازنین باز شود و در مرد با هم مواجه شوند، چشم در چشم، رو در روی یکدیگر، قرار گیرند... زن جرأت نمی کند فکرش را به پایان رساند.
به تاریک ترین نقطه ی اتاق پناه می برد و دست ها را به هم می مالد و با لحنی راحت می گوید:
- ساعت بازده است. اگر واقعا قصد داری به محفل بروی دیگر نباید دیر کنی.