حواسی غریبی بود؛ گویی آن چه می گذشت در واقع به او مربوط نبود.
لبخند محوی به لب آورد و نجواکنان گفت: . آقا، از دیدار مجددتان خوشوقتم.
ریچموند با احترام به او سلام کرد. به نظر می رسید که از دیدار مجدد او شادی بسیاری احساس می کند. در رفتارش هیچ گونه نشانی از خطا و احساس محکومیت نبود. گفت:
- در این اواخر یکی از کتاب هایتان را پشت قفسه ی یکی از کتاب فروشی های لندن دیدم. مشاهده اش در آن جا لذت بخش بود، برای من چون سلامی بود که از سرزمینم بیاید.
کامیلا در میان دو مرد راه می رفت، سر بر می داشت تابه نوبت به آنها نگاه کند.
. خوب، یوهانس، پس سه شنبه می آیی؟ سپس خنده کنان اضافه کرد: و مرا ببخشید، فقط به کارهای خودم فکر می کنم.
بعد بلافاصله به ریچموند رو کرد و با لحنی حاکی از پشیمانی از او نیز خواهش کرد به خانه شان برود. گفت که آن شب فقط عده ای آشنا خواهند آمد ویکتوریا و مادرش هم دعوت شده بودند.
یوهانس ایستاد و گفت: . حالا من می توانم برگردم. کامیلا جواب داد: . خداحافظ تا سه شنبه. ریچموند دست او را گرفت و با ابراز محبت فشرد. در جوان، تنها و خوشبخت، رفتند.