نام کتاب: ویکتوریا
یوهانس، نشسته و خاموش، گوش کرد و گفت: . جوابی ندارم. کامیلا که اشک هایش را پاک می کرد گفت: . آه، متشکرم. یوهانس عزیز من، متشکرم! تو خیلی مهربانی که نسبت به من خشمگین نمی شوی. اما نباید خیال کنی که دوستت ندارم. آه! بله، بعد از این خیلی بیشتر به دیدنت می آیم و هر چه بخواهی می کنم. فقط او را بیشتر دوست دارم. در این میان، من هیچ کارهام، و تقصیر خودم هم نیست.. یوهانس بی آنکه کلمه ای به زبان بیاورد برخاست، و ضمن این که کلاهش را به سر می گذاشت گفت: - میرویم؟ از پله ها پایین رفتند. در بیرون ریچموند انتظار می کشید، جوانی با موهای سیاه، چشم های سیاه و درخشان از زندگی و جوانی بود. باد سردگونه هایش را سرخ کرده بود. به سویش رفت و گفت بمونه هایش را سرخ کرده و د سردتان و به سرعت به سوی یوهانس برگشت، دستش را زیر بازوی او فرو برد و گفت: - مرا ببخش که از تو هم نپرسیدم سردت شده یا نه. پالتویت را نپوشیده ای؛ می خواهی بروم و آن را برایت بیاورم؟ نه؟... به هرحال تکمدی کتت را ببند. خودش تکمهی او را بست. یوهانس دستش را به سوی ریچموند پیش برد. در حالت پریشان

صفحه 125 از 143