نام کتاب: ویکتوریا
کسی باشد که منتظرم باشد. تقریبا حتم دارم. و ناگهان، اشک ریزان، با صدایی بریده گفت: . او را دروغگو خواندم، اما نباید این کار را می کردم. کار بدی کردم که این را گفتم. او به من دروغ نگفته، به عكس، همیشه با من...... سه شنبه مهمان داریم... او نخواهد آمد، اما تو می آیی، خوب؟ قول می دهی؟ با این همه نباید از او بد میگفتم... بوهانس، نمی دانم تو در باره ام چه فکر می کنی... یوهانس جواب داد: . دارم تماشایت می کنم. کاملا خود را به آغوش او افکند، خود را روی سینهی او جمع کرد. لرزان و شرمناک بود. با هیجان گفت: | . بله، اما تو را هم دوست دارم؛ تصور دیگری نکن. کسی جز او را دوست ندارم، ناراحتیئی بزرگ تر از این وجود ندارد... سال قبل وقتی از من تقاضای ازدواج کردی، خیلی خوشبخت بودم؛ اما حالا او آمده، در این مورد اصلا نمی توانم چیزی درک کنم یوهانس، آیا کار خیلی هولناکی از من سر زده؟. شاید او را ذره ای بیش از تو دوست داشته باشم، در این مورد کاری از من ساخته نیست؛ به خودی خود پیش آمده. خداوندا، از وقتی که او را دیده ام، درست نخوابیده ام، و هر روز بیشتر دوستش داشته ام. باید چه کنم؟ توکه خیلی بزرگتری باید به من بگویی. حالا تا این جا همراه من آمده، بیرون مانده تا مرا برساند، و شاید حالا بخ کرده باشد، یوهانس، مرا تحقیر می کنی؟ نه، او را نبوسیده ام، قاطعانه میگویم، باید باور کنی. فقط همان گل را به او داده ام... بوهانس، چرا جواب نمیدهی؟ به من بگو باید چه کنم، چون دیگر قدرت ندارم.

صفحه 124 از 143