نام کتاب: ویکتوریا
. چه شده؟ کامیلا شتابزده جواب داد: . من؟ هیچ. تو را دوست دارم، واقعا نباید فکر کنی که من ناراحتی دارم و تو را دوست ندارم. ببین، من فکر کردم. به لندن نخواهیم رفت. آن جا برویم که چه؟ آن لرد نمی دانست چه می گوید. آنجا بیش از آن چه او فکر میکند مه وجود دارد. به من نگاه میکنی - چرا این طور نگاهم می کنی؟ من که اسمش را به زبان نیاوردم. عجب دروغگویی است، وجودم را پر از دروغ کرده؛ به لندن نمی رویم. یوهانسی به او نگاه کرد. دقیق شد و متفکرانه گفت: - نه، به لندن نخواهیم رفت. - نه؟ نمی رویم؟ - پس نمی رویم... آن صفحه های راجع به «نسل» را نوشتی؟ خدایا، چه قدر برایم جالب است! یوهانس، باید آن را خیلی زود تمام کنی و به دیدن ما بیایی. ساعت عشق همین بود، نه؟ و یک شنل خیره کنندهی پاپی، چین ها و یک شب گل سرخ. خدایا، چیزهایی را که برایم تعریف کردی چه خوب به خاطر می آورم. این اواخر خیلی به این جا نیامده ام. اما از این پس هر روز می آیم که ببینم تمامش کرده ای یا یوهانس که همچنان به او دقیق شده بود گفت: - به زودی تمامش میکنم. . امروز کتاب هایت را برداشتم و به اتاق خودم بردم. آن ها را دوباره خواهم خواند؛ این کار ابدا خسته ام نمی کنند، با آنها جشنی برای خودم ترتیب میدهم... گوش کن یوهانس، خیلی لطف خواهی کرد که همراهم بیایی، چون نمی دانم که تا خانه در امان خواهم بود یا نه... نمیدانم. شاید

صفحه 123 از 143