نام کتاب: ویکتوریا
نوشت، چیزهایی... زمین را در نظر بیاور که از بالا دیده شود، مثل شنل زیبا و افسانه ای پاپ خواهد بود. در چین های آن، موجودات بشری، دو به دو قدم می زنند؛ شب است و سکوت، ساعت عشق بازی است. اسم آن «نسل» خواهد بود. فکر می کنم اثری قوی باشد. خیلی این منظره را جلوی چشمم مجسم می کنم و هر بار به نظرم می رسد که سینه ام هم اکنون میشکافد و من می توانم زمین را در بر بگیرم. کامیلا، انسان ها، حیوانات، پرندگان، به آنجا می روند و همه ساعتی برای عشق خواهند داشت. افسونی مبهم به سویشان پیش می آید... چشم ها سوزان تر می شوند، سینه ها پر باد می شوند. سپس، هوایی لعلگون از زمین بر می خیزد. شرم مرخ نمام دل هایی است که حجابی ندارند و شب رنگ گل سرخ به خود می گیرد. در دوردست، در افق، کوهستان های بزرگ غنوده اند، در سکوت خود فرورفته اند... و در سپیده دم، خداوند، آفتاب مرخ و گرم خود را به روی همه خواهد افکند... اسم آن را «نسل» خواهم گذاشت. . آه! بله. . بله، و به محض این که تمامش کنم به دیدنت خواهم آمد. کامیلا هزار بار متشکرم که آمدی. حرفی را که زدم باید فراموش کنی. منظور بدی نداشتم. . ابدا چیزی به یاد ندارم. اما هرگز اسم او را به زبان نخواهم آورد. دیگر هرگز. صبح روز بعد کامیلا برگشت. رنگش پریده بود و به نظر می رسید که دمنتخوش آشوبی خارق العاده است. برهانس از او پرسید:

صفحه 122 از 143