نام کتاب: ویکتوریا
. آه! واقعا؟ گل؟
همان که به موهایم زده بودم. آن را به او دادم. . می بینم که خیلی فریفته ی ریچموند شده ای.
کامیلا سرخ شد و به تندی از خود دفاع کردن
. آه! ابدا! این را نگو. ممکن است انسان از کسی خوشش بیاید، ممکن است انسان از دیدن او لذت ببرد، بی آن که... هی، یوهانس، تو دیوانه ای. دیگر اسمش را به زبان نمی آورم.
. کامیلا، لطف کن، نمی خواستم بگویم. واقعا نباید خیال کنی به عکس از او تشکر می کنم که باعث شده تو تفریح کنی
- بله، این کار را بکن، خواهش می کنم . خودت را ناراحت نکن! اما تا عمر دارم دیگر با او حرف نخواهم زد.
مکث. . خوب، نباید عصبانی بشویم. حالا می خواهی بروی؟
. بله، دیگر نمی توانم مدت درازی بمانم. حالا کارت در چه مرحله ای است؟ مامان این را از من پرسیده. فکرش را بکن که ویکتوریا را چندین هفته بود ندیده بودم و حالا او را دیدم.
. همین حالا؟
. همین الان، وقتی به این جا می آمدم. لبخند می زد. آه، خدای من، چه قدر پیر شده است! گوش کن، به این زودی ها به خانه ی ما نمی‌آیی؟
پوهانس جست زنان برخاست. رنگ سرخی بر چهره اش پخش شده بود. گفت:
چرا، به زودی می آیم. شاید یکی از همین روزها بیایم. ابتدا باید چیزی بنویسم، چیزی به خاطرم می آید: پایانی بر قصه هایم. آه! چیزهایی خواهم

صفحه 121 از 143