هیأت لندن شده است.
. آه! بله.
. پدر و مادرش انگلیسی هستند، اما خودش این جا به دنیا آمده... اما بوهانس، چرا چشمهایت این طور شده اند؟ کاملا سرخ شده اند. گریه کرده ای؟
یوهانس لبخند زنان جواب داد:
- نه؛ اما چشم هایم را در قصه هایم غوطه ور کرده ام و در آنها آفتاب فراوانی هست. کامیلا، اگر میخواهی بچه ی عاقلی باشی، این کاغذ را بیش از این پاره نکن.
. خدای من، چه قدر حواسم پرت است! یوهانس، مرا بخش. به اهمیتی ندارد. فقط یادداشت هایی بود. خوب، چه میگفتیم... و حتما گلی هم به موهایت زده بودی.
. بله، یک گل سرخ. تقریبا سیاه. گوش کن یوهانس، برای ماه عسل می توانیم به لندن برویم، میل داری؟ آن قدر هم که می گویند هولناک نیست و این مه که آن قدر حرفش را می زنند فقط قصه است.
. چه کسی این را به تو گفته؟
- ریچموند، دیشب هم این را گفت، و حتما چیزی می داند. ریچموند را می شناسی؟
. نه، دقیقا نه، یک بار به افتخار من نطق کرده؛ زیوری از الماس به سینه داشت. تمام خاطره ای که از او برایم مانده همین است.
. او خیلی خوب است، خیلی خوب. آه! وقتی به من نزدیک شد و سر خم کرد و گفت: «شاید مادموازل مرا به جا نیاورند. آن وقت، متوجهی، گلم را به او دادم.