نام کتاب: ویکتوریا
بر من چیره شده اند، به یادداشت کردن آن چه شبی بر من گذشته است می پردازم.. دوست خواننده، امروز روز بسیار هولناکی را پشت سر گذاشته ام. بیرون برف میبارد، به ندرت کسی از خیابان می گذرد، همه چیز اندوهناک است، و روح من به شدت تهی است. در خیابان قدم زده ام، سپس ساعت های متوالی، این جا، در اتاقم، کوشیدهام برخود چیره شوم؛ ولی بعد از ظهر رسیده است و وضع بهتر نشده. من که باید حرارت و گرما داشته باشم، چون یك روز بی خورشید سرد و پریده رنگم. دوست خواننده، در چنین حالتی است که می کوشم از شبی روشن و پرهیجان سخن برانم. زیرا کار مرا به آرامش بر می انگیزد و هنگامی که ساعاتی دیگر بگذرد، شاید بار دیگر شاد شوم.. در به صدا در آمد و کامیلا سی پر، نامزد جوان بوهانس، به خانه ی او قدم گذاشت. یوهانس قلم را رها کرد و برخاست. هر دو لبخندزنان به هم سلام کردند. کامیلا خود را روی نیمکتی انداخت و بلافاصله گفت: - از مجلس رقص چیزی نمی پرسی؟ حتی یک رقص را هم از دست ندادم. تا ساعت سه طول کشید. با ریچموند رقصیدم. - کامیلا، هزار بار متشکرم که آمدی. به شدت اندوهگینم و تو بسیار شادی؛ حضورت برایم نجات آفرین است. خوب، در این مجلس رقص چه لباسی پوشیده بودی؟ . طبعا پیراهن سرخ. خدای من، دیگر به خاطر نمی آورم، اما باید خیلی حرف زده باشم و خیلی خندیده باشم. لذت بخش بود. بله، پیراهن سرخ پوشیده بودم، بدون آستین، یک ذره هم آستین دانتا ریچموند عضو 1. Richmond.

صفحه 119 از 143