روز بعد، مرد نزد خواهر جوان تر رفت و خود را به پای او افكند و گفت که او را دوست دارد.
دختر با نگاهی تحقیر آمیز، او را سراپا برانداز کرد و در جواب گفت:
. آیا صدقه می خواهید؟ متأسفم که بیش از ده کورون نمی توانم به شما وام دهم؛ پیش خواهرم بروید، او بیشتر می تواند.
و بعد با شکوه او را ترک کرد... چون به اتاق خود رسید، در حالی که دست ها را از فرط عشق به هم می پیچید، خود را به زمین انداخت.
زمستان بود، خیابان سرد و مه گرفته بود. یوهانسی بار دیگر در شهر، در همان اتاق سابقش بود و در آن باز هم صدای برخورد شاخه های سپیدار با دیوار چوبی را می شنید؛ جلوی پنجره ای بود که بارها از آن به سپیده سلام کرده بود. اکنون خورشید ناپدید شده بود.
کارش در تمام اوقات حواسش را به خود مشغول داشته بود؛ صفحه های بزرگی را سیاه کرده بود و به تدریج که زمستان پیش می رفت بر تعداد آنها افزوده می شد. اینها یک سلسله قصه از دیار رؤیای او، شبی بی پایان و سرخ از آفتاب بود.
ولی این روزهای کار، همه شبیه هم نبودند؛ روزهای خوب همراه روزهای بد بودند. گاهی، زمانی که گرم کار بود، پیش می آمد که اندیشه ای، خاطرهی دو چشم، کلامی که در گذشته به زبان آمده بود، از ذهنش بگذرد و خیالش را تیره کند. آن گاه برمی خاست، در اتاق قدم میزد؛ به قدری کف اتاق را زیر پا گذاشته بود که باریکه راهی سپید بر آن نقش بسته بود و این باریکه راه، روز به روز سپیدتر میشد...
امروز نه می توانم کار کنم و نه فکر کنم، و نگران خاطره هایی هستم که