مادر سیاه پوش، بی لبخندی، بی آن که پاسخی دهد، خاموش می ماند. مادر آبی پوش با معصومیتی قلبی می پرسدن
- تو هنوز در مرگ دختر کوچکت گریانی؟ مگر ده سال نیست که او مرده است؟
. آری، امروز می توانست پانزده سال داشته باشد. آنگاه مادر آبی پوش برای تسلای خاطر او می گوید: . اما دو دختر زنده داری - دو دختر برایت مانده است. مادر سیاه پوش، همراه با هق هقی می گوید:
. آری، ولی هیچ کدام موطلایی نیستند. آن که مرد، کاملا موطلایی بود.
دومادر از هم جدا می شوند. هر یک به راه خود می روند و عشق را به همراه می برند..
دو دختر سیاه موی نیز هر دو عشقی به دل داشتند: هر دو به یک مرد دل بسته بودند.
مرد نزد خواهر بزرگتر رفت و به او گفت:
. آمده ام راهنمایی ام کنید، زیرا خواهرتان را دوست دارم. دیروز به او خیانت کردم. هنگامی که در راهرو با خدمتکارتان گرم صحبت بودم، او مرا غافلگیر کرد؛ فریاد کوتاهی کشید، نالهای کرد و رفت. حال چه کنم؟ خواهرتان را دوست دارم برای خدا به نفع من وساطت کنید، به من کمک کنید!
خواهر بزرگتر رنگ باخت، دست به قلبش برد. با این همه با مهربانی تمام لبخندی به لب آورد و در جواب گفت:
. به شما کمک خواهم کرد.