کسی می پرسد که عشق چیست، عشق فقط نسیمی است که در میان گل ها به زمزمه می پردازد، سپس آرام میگیرد و می میرد. اما غالبا شبیه مهری ناشکننده است که برای تمام مدت زندگی، تا دم مرگ، دوام می آورد. خداوند آن را به انواع گوناگون آفریده است، شاهد دوام با فنای آن بوده است.
دو مادر، گرم صحبت، از راهی می گذرند. یکی لباس آبی شاد پوشیده است، زیرا مرد محبوبش از سفر بازگشته، دیگری جامه ی عزا به تن دارد. این یک سه دختر داشته، دو دختر سیاه مو و دیگری موطلایی، دختر موطلایی مرده است. ده سال از ماجرا گذشته، ده سال تمام، و مادر هنوز در سوک دختر است.
مادر آبی پوش دست ها را از فرط خوشی و شادی در هم گره می کنند و شادمانه با هیجان می گوید:
. چه روز زیبایی! گرما، مستم می کند، عشق به من سرمستی می دهد، در اوج سعادتم. میل دارم همین جا، در جاده، برهنه شوم و دست هایم را رو به خورشید دراز کنم و لبانم را به سویش پیش برم تا آنها را ببوسد.