نام کتاب: ویکتوریا
غریب منقبض و در هم پیچیده بود؛ در مشت منقبض را با تهدید و خاموش به سوی پنجره بلند کرد. یک دست را پایین آورد و دیگری را با حالت تهدید واپسین بالا نگه داشت و عقب عقب، آجرفرش سرداب را طی کرد. وقتی به صندلی اش خورد، شمع واژگون شد. همان دم، با وزشی بزرگ، شعله ای پرتوان سرکشید. آسیابان فریادی سرداد و شروع به دویدن کرد. برای یک لحظه، دیوانه از وحشت، در اطراف حیاط دور میزد؛ نمیدانست چه تصمیمی بگیرد. به سوی هواکش دوید و شیشه ها را به ضرب لگد خرد کرد و صدا زد؛ سپس رو به زمین خم شد و میله های فلزی را با دو دست گرفت، آنها را کشید، درهم پیچید، از جا کند. آن وقت صدایی را که از سرداب بلند بود شنید، صدایی بدوحرف بود، غرثی چون نالهی احتضار کسی بود که زیر خاک مدفون شده باشد. صدا دوباره بلند شد و آسیابان، یخ زده از هراس، گریخت. از حیاط گذشت، به جاده رفت، به سوی خانه دوید. جرأت نکرد به پشت سر نگاه کند. چند دقیقه بعد، هنگامی که به اتفاق یوهانس به آنجا برگشت، تمام قصر، خانه ی قدیمی بزرگ چوبی، غرق در شعله بود. چند تن از مردان هم شتابان از لنگرگاه آمده بودند. اما همه ناتوان از آن بودند که کاری بکنند. قصر از میان رفته بود. و دهان آسیابان مانند گوری خاموش ماند.

صفحه 115 از 143