نام کتاب: ویکتوریا
تراشیده بود و مثل این بود که به جشنی می رود. آسیابان با خود گفت: می توانم ضربه ای به شیشه بزنم و از طرف خانم به او سلام برسانم.» اما از جا نجنبید ارباب قصر نگاهی به اطراف انداخت، شمع را دور تا دور به گردش در آورد و باز هم نگاه کرد. از کنجی بسته ای که به نظر می رسید پر از علف خشک با کاه باشد بیرون کشید و در کناری گذاشت، سپس چلیکی برداشت و از آن مایعی روی بسته ریخت؛ بعد، چند جعبه، مقداری کاه و یک سبد مخصوص گلکاری که در آنجا به حال خود رها شده بود، در کنار در روی هم گذاشت و از همان مایع رویشان ریخت. آسیابان مشاهده کرد که ارباب به دقت سعی می کند که انگشت ها با لباسش کثیف نشود. شمع کوچک را برداشت و روی بسته گذاشت و در اطرافش به دقت کاه ریخت. سپس روی صندلی راحتی نشست. آسیابان که بیش از پیش متحیر شده بود، چشم دوخته به بادگیر، تمام این تدارکات را نظاره می کرد؛ ناگهان سوءظن شومی به ذهنش راه یافت... ارباب قصر روی صندلی راحتی نشسته بود؛ آرام، شمع را که می سوخت و شعله اش هر دم پایین تر می رفت نگاه می کرد؛ دستهایش را چلیپاوار روی هم گذاشته بود. آسیابان دید که ارباب قصر، ذره خاکی را که روی آستینش نشسته بود با تلنگری تکاند و باز دستهایش را چلیپاوار روی هم گذاشت. آن وقت آسیابان پیر که دچار هراس شده بود فریادی کشید. ارباب قصر، سرگرداند و از پنجره به بیرون نگاه کرد. ناگهان برخاست و به طرف بادگیر رفت و در حالی که به بیرون خیره شده بود همانجا ماند... در نگاهش تمام رنج های انسانی انعکاس می یافت. لبانش به نحوی |

صفحه 114 از 143