پیاده بودند. ارباب قصر بالای پلکان مانده بود و چند بار به نشان خداحافظی دست تکان داد؛ موهای جوگندمی اش را باد به پیچ و تاب در می آورد.
وقتی تابوت به کشتی رسید، کسانی که آن را بدرقه میکردند سوار شدند. بانوی قصر از عرشه خطاب به آسیابان فریاد زد که از طرف او به ارباب قصر سلام برساند؛ ویکتوریا نیز همین سفارش را کرد.
سپس کشتی بخاری با سروصدا به راه افتاد. آسیابان ایستاد و شاهد دورشدن کشتی ماند: هوای نسبتا بدی بود، خلیج منقلب بود. یک ربع بعد کشتی در پس جزیره ها از نظر محو شده بود و آسیابان راه بازگشت در پیش گرفت.
اسب ها را در اصطبل گذاشت، به آنها علوفه داد، وظیفه ی خود دانست سلام هایی را که مأمور ابلاغشان بود برساند. در مخصوص خدمتکاران قفل بود. آسیابان، عمارت را دور زد تا از در اصلی وارد شود؛ این در هم قفل بود. آسیابان با خود گفت: «ساعت صرف غذا است، شاید هم ارباب قصر مشغول استراحت بعدازظهر باشد. ولی چون آدم دقیقی بود و می خواست ماموریتی را که به او واگذار شده بود انجام دهد، وارد اتاق مخصوص خدمتکاران شد تا شاید کسی را بیابد که سلام را توسط او برساند. در اتاق مخصوص نوکرها کسی نبود. از آن جا خارج شد و به اتاق کلفت ها رفت. آنجا هم کسی نبود. خانه خالی بود.
وقتی می خواست خارج شود، متوجه انعکاس نوری در سرداب شد. آسیابان، آرام سر جایش ماند. از میان پنجره های مشبک کوچک آشکارا دید که مردی، به یک دست شمع و به دست دیگر یک صندلی راحتی با روکش ابریشمی، وارد سرداب میشود. ارباب قصر بود. ریش را
وقتی تابوت به کشتی رسید، کسانی که آن را بدرقه میکردند سوار شدند. بانوی قصر از عرشه خطاب به آسیابان فریاد زد که از طرف او به ارباب قصر سلام برساند؛ ویکتوریا نیز همین سفارش را کرد.
سپس کشتی بخاری با سروصدا به راه افتاد. آسیابان ایستاد و شاهد دورشدن کشتی ماند: هوای نسبتا بدی بود، خلیج منقلب بود. یک ربع بعد کشتی در پس جزیره ها از نظر محو شده بود و آسیابان راه بازگشت در پیش گرفت.
اسب ها را در اصطبل گذاشت، به آنها علوفه داد، وظیفه ی خود دانست سلام هایی را که مأمور ابلاغشان بود برساند. در مخصوص خدمتکاران قفل بود. آسیابان، عمارت را دور زد تا از در اصلی وارد شود؛ این در هم قفل بود. آسیابان با خود گفت: «ساعت صرف غذا است، شاید هم ارباب قصر مشغول استراحت بعدازظهر باشد. ولی چون آدم دقیقی بود و می خواست ماموریتی را که به او واگذار شده بود انجام دهد، وارد اتاق مخصوص خدمتکاران شد تا شاید کسی را بیابد که سلام را توسط او برساند. در اتاق مخصوص نوکرها کسی نبود. از آن جا خارج شد و به اتاق کلفت ها رفت. آنجا هم کسی نبود. خانه خالی بود.
وقتی می خواست خارج شود، متوجه انعکاس نوری در سرداب شد. آسیابان، آرام سر جایش ماند. از میان پنجره های مشبک کوچک آشکارا دید که مردی، به یک دست شمع و به دست دیگر یک صندلی راحتی با روکش ابریشمی، وارد سرداب میشود. ارباب قصر بود. ریش را