نام کتاب: ویکتوریا
روز بعد . که یکشنبه بود . ارباب قصر شخصا نزد آسیابان رفت و از او خواهش کرد که نزدیک ظهر به قصر برود تا تابوت أو تو را به کشتی منتقل کنند. آسیابان سر در نمی آورد و با حیرت به او نگاه می کرد؛ اما ارباب قصر به اختصار برایش توضیح داد که تمام افراد قصردر مرخصی هستند و برای انجام مراسم مذهبی رفته اند؛ هیچ یک از خدمتکاران در خانه نیستند. قصر نشین احتمالا تمام شب نخوابیده بود؛ رنگ و روی مرده ها را داشت، به علاوه ریشش را هم نتراشیده بود. اما عصایش را طبق معمول به حرکت در می آورد و خود را کاملا راست نگه داشته بود. آسیابان، پالتوی روزهای یکشنبه اش را به تن کرد و به راه افتاد. همین که اسبها بسته شدند، خود ارباب قصر به او کمک کرد تا جسد را به کالسکه حمل کنند. تمام این کارها در سکوت و تقریبا به نحوی اسرار آمیز صورت گرفت؛ هیچ کس حضور نداشت. آسیابان، کالسکه را به سوی لنگرگاه برد و صاحب مقام درباری، همسرش، بانوی قصر و ویکتوریا به دنبال آن به حرکت در آمدند. همه

صفحه 112 از 143