میبستم. مادر میگفت: «امروز چه قدر شادی!» و من فکر میکردم: «او آمده است، برگشته است!» بر اثر این فکر که تسخیرم کرده بود، مرتب تکرار میکردم: «او برگشته، عالی است، هم او و هم بازگشتش!». روز بعد دیگر تاب نیاوردم، باز هم لباس روشن پوشیدم و برای دیدنتان به معدن آمدم... به یاد می آورید؟... برخلاف آنچه میگفتم ابدا گلی نچیدم؛ برای این کار نیامده بودم... آن وقت شما از دیدنم دیگر خوشحال نشدید؟ با این همه متشکر بودم که توانسته ام شما را آن جا ببینم. از آن هنگام دو سال گذشته بود. وقتی آمدم نشسته بودید و شاخه ای به دست گرفته بودید و آن را به دستتان می کوبیدید؛ وقتی رفتید آن شاخهی کوچک را برداشتم و بردم و پنهان کردم..
یوهانس با صدایی لرزان گفت: . اما ویکتوریا، حالا نباید از این حرف ها بزنید. ویکتوریا دست او را گرفت و با اضطراب گفت: .نه، نه، نباید، نه، شما نمی خواهید، نه؟ و با حالتی عصبی دست او را نوازش کرد و ادامه داد:
. آه! کاملا درست است که دیگر نخواهید چیزهایی را که می گویم بشنوید... نمی توانم به این امید باشم. فکر میکنید با گذشت زمان هم نمی توانید مرا ببخشید؟
. چرا، چرا، همه چیز بخشیده شده است. چیزی که می خواهم بگویم این نیست.
- پس چیست؟
مکث.
یوهان جواب داد: . من نامزد شده ام.