نام کتاب: ویکتوریا
می خواهم به دیدن شما بیایم. جواب داد که هر دومان باید فردا صبح همراه صاحب مقام درباری به شهر برویم. تکرار کردم: «می خواهم یوهانس را ببینم.» جواب داد: «پدرت برای سفر هر سه نفرمان پول ندارد؛ خودش این جا می ماند.» و باز از چیزهای دیگر حرف زد. آن وقت به طرف در رفتم و برای بار آخر گفتم: «به سراغ او می روم.» مادر پیش آمد، مرا بوسید و گفت: «خوب، خداوند حفظتان کند!) یوهانس دست های او را رها کرد و گفت: . حالا دست هایتان گرم شده. . بله، متشکرم، حالا گرم شده ام... مادر به من گفت: «خدا حفظتان کند! آه! همه چیز را برایش تعریف کرده ام، از مدت ها پیش این ها را می داند. از من پرسید: «دخترم، اما بگو چه کسی را دوست داری؟» جواب دادم: و هنوز هم می توانی این سؤال را از من بکنی؟ کسی که دوستش دارم یوهانس است، در تمام طول عمر، جز او کسی را دوست نداشته ام، او را دوست داشته ام و پرستیده ام...» | یوهانس حرکتی کرد. . دیر می شود. فکر می کنید در خانه نگرانتان نمی شوند؟ . آه! نه. باید میدیدید، یوهانس، شما را دوست دارم، خودتان خوب می دانید، نه؟ طی این سال ها چه قدر در انتظارتان رنج برده ام، هیچ کس، آه! هیچ کس نمی تواند فکرش را هم بکند... از این راه میگذشتم، مدت ها راه های جنگل را زیر پا می گذاشتم و فکر می کردم: او دوست داشت این جا راه برود... روزی که باخبر شدم برگشته اید خواستم به نشان جشن لباس روشن به تن کنم. از فرط هیجان و میل دوباره دیدنتان بیمار شده بودم... در خانه به هر طرف می رفتم، درها را باز می کردم و

صفحه 110 از 143