نام کتاب: ویکتوریا
بله، تمنا میکنم! خدای من، شما چه قدر گرمید، خیلی از شما تشکر می کنم. اما باید بابت آن چه در لنگرگاه میگفتم ببخشید، می بخشید، نه؟
- بله، مدت درازی است که این حرف فراموش شده. میخواهید بروم و برایتان شالی بیاورم؟
. نه، متشکرم. از این لرزش ها سر در نمی آورم. سرم آتش گرفته... یوهانس، بابت تمام این چیزها باید از شما تقاضای بخشش کنم..
. نه، نه، به این موضوع فکر نکنید. ببینید، حالا آرام تر شده اید. بلند نشوید، آرام باشید.
. شما برای من حرف می زدید، نطق میکردید.. تا آخر حرف هایتان دیگر از حال خودم خبر نداشتم؛ جز صدای شما، چیزی نمی شنیدم. صدایتان شبیه نوای ارگ بود و من نومید از این بودم که چرا این صدا آن همه افسونم می کند. پدر از من پرسید چرا آن فریاد را سر داده ام، حرفتان را قطع کرده ام؛ از این بابت اندوهگین بود؛ اما مادرم هیچ فکری نکرد، پی برده بود. همه چیز را به او گفته بودم، سالها بود که این را می دانست، و دو سال پیش، پس از بازگشت از شهر، بار دیگر این را به او گفتم... بعد از دیدار با شما بود.
از این موضوع حرف نزنیم...
- نه، دیگر درباره اش حرف نزنیم! اما مرا ببخشید؛ یوهانس، گوش کنید، گذشت داشته باشید. من باید چه کنم؟ پدر در خانه است و در اتاق کارش قدم می زند؛ برای او ضربه ی بسیار سختی است. فردا یکشنبه است؛ تصمیم گرفته تمام کارکنان را مرخص کند، تنها تصمیمی که امروز گرفته همین است. رنگ به صورت ندارد؛ کلمه ای حرف نمی زند؛ تأثیری که مرگ داماد آینده اش بر او گذاشته همین است... به مادر گفتم که

صفحه 109 از 143