نام کتاب: ویکتوریا
پدر میگفت: «به فکر پدر و مادرت باش، به قصر، به قدمت نام من، به شرافت من فکر کن.» من جواب می دادم: «بسیار خوب، باشد، با او ازدواج می کنم. سه سال صبر کنید، آن وقت با او ازدواج میکنم.» پدرم از من تشکر کرد و انتظار کشید، اوتو انتظار کشید، دیگران انتظار کشیدند. اما انگشتر نامزدی ام را بلافاصله دریافت داشتم. سپس مدت درازی طول کشید، دیدم تمام اینها بی فایده است. چرا می بایست بیش از این به تاخیر می انداختم؟ به پدرم گفتم: «حالا شوهرم را بیاورید.» پدرم گفت: خداوند تقدیست کند.» و بابت کاری که می خواستم انجام دهم از من تشکر کرد. اوتو آمد. برای استقبالش به لنگرگاه نرفتم؛ پشت پنجره ایستاده بودم و او را دیدم که سوار بر کالسکه رسید. آن وقت دوان دوان به سراغ مادرم رفتم، در برابرش زانو زدم. مادرم پرسید: «دخترم، چه شده؟ » جواب دادم: «نمی توانم، نه، نمی توانم با او ازدواج کنم؛ او رسیده است، در پایین است... بهتر است حق بیمه ی عمرم را بردارند و من در اعماق خلیج با سیلاب ناپدید شوم، این طور بهتر است. رنگ از روی مادرم پرید و گریه کنان سر به سویم خم کرد. پدر رسید. گفت: «خوب، عزیزم، ویکتوریا، باید پایین بیایی و از او پذیرایی کنی.» جواب دادم: «نمی توانم.» و این شرط را که بیمه ی عمرم را بردارند، تکرار کردم... پدرم یک کلمه هم حرف نزد، نشست و در حالی که می لرزید به فکر فرو رفت. وقتی این منظره را دیدم به او گفتم: «شوهرم را بیاورید، با او ازدواج خواهم کرد.» ویکتوریا که بر اثر لرزها به تکان در آمده بود ماکت شد. یوهانس دست دیگر او را هم گرفت و در میان دست های خودگرم کرد. ویکتوریا گفت: . متشکرم، یوهانس، خواهش میکنم دستم را محکم تر بفشارید. آه!

صفحه 108 از 143