ویکتوریا آن جا بود و به او اشاره می کرد که بیاید. با دستی سرد، هیجان زده، دستش را گرفت و او را رو به جاده به دنبال خود کشید. |
یوهانس گفت:|
- بهتر است بنشینید. بنشینید، کمی استراحت کنید. خسته و از پا درآمدهاید.
نشستند. ویکتوریا نجواکنان گفت: |
- دربارهی من، دربارهی منی که هیچگاه آرامتان نمی گذارم، چه فکرهایی که نمی کنید؟
یوهانس جواب داد:
. شما خیلی بینوایید. گوش کنید ویکتوریا، حالا باید آرام بگیرید. آیا می توانم به نوعی به شما کمک کنم؟
ویکتوریا ملتمسانه گفت:
. شما را به خدا برای آنچه امروز به شما گفتم مرا ببخشید. بله، من خیلی بدبختم، سال های سال است که بدبختم... گفتم که او صدهزار بار بهتر از شما بود. اصلا این طور فکر نمی کردم. او مرده است، نامزد من بود، فقط همین. خیال می کنید به دلخواه من بود؟ یوهانس این را می بینید؟ انگشتر نامزدی من است. مدت ها است که آن را دریافت داشته ام، آه! مدت ها است، مدت مدیدی است! خوب، حالا آن را دور می اندازم - دور می اندازم! (حلقه را به داخل جنگل پرتاب کرد؛ هر دو صدای افتادنش را شنیدند. تمام اینها را پدر می خواست. پدر ندار است، کارش تقریبا به گدایی کشیده، و او تو قرار بود روزگاری پول زیادی داشته باشد. پدر به من می گفت: «باید با او ازدواج کنی.» و من هر بار رد می کردم...