نام کتاب: ویکتوریا
کامیلا به کشتی نشسته بود. یوهانس تا وقتی توانست او را ببیند دستش را رو به او تكان داد. وقتی برگشت که برود، و یکتوریا را پشت سرش دید. او هم به نشان خداحافظی با کامیلا دستمالش را تکان می داد. ویکتوریا گفت: | .کمی دیر رسیدم. یوهانس جوابی نداد. واقعا باید چه میگفت؟ در مصیبتی که داشت تسلی اش میداد، از این بابت به او تبریک میگفت، دستش را می فشرد؟ صدای ویکتوریا خفه بود، چهره اش به هم ریخته بود، حادثه ی بزرگی بر او گذشته بود. ویکتوریا گفت: . چشمتان هنوز سرخ است. و به راه افتاد. سرگرداند. | بوهانس سرجایش ایستاده بود. آن وقت ویکتوریا ناگهان به سوی او برگشت. با صدایی خشن، در حالی که چشم هایش آتش گرفته بود، گفت: | - اوتو مرده است. یک کلمه هم نمی گوید، این قدر تحقیر می کنید. او صد هزار بار بیش از شما ارزش داشت، می شنوید. می دانید چه طور مرد؟ به ضرب یک گلوله ی تفنگ کشته شد، تمام مغزش، متلاشی شد، تمام مغز کوچک کله ی پر حماقتش. او صد هزار بار... و به گریه در آمد؛ با هق هق های بی اختیار، با قدم های سریع، به سوی خانه راه افتاد. دیری از شب گذشته بود که در خانهی آسیابان صدای کوبیدن در شنیده شد. پوهانس در را باز کرد و نگاهش در تاریکی شب غوطه ور شد؛

صفحه 106 از 143