نام کتاب: ویکتوریا
روز دیگر بو هانس او را تا لنگرگاه بدرقه کرد. دست های کوچک او را که حالتی بسیار کودکانه و معصومانه داشتند بوسید. سرشار از هیجان های شاد و شیرین بود. ویکتوریا آنجا نبود. . چرا برای بدرقه ات نیامده اند؟ کامیلا، چشم ها پر وحشت، تعریف کرد که قصر غرق در اندوهی هولناک شده است. صبح تلگرافی رسیده ؛ ارباب قصر رنگ باخته، صاحب مقام درباری پیر و همسرش فریادهای دردناک سر داده اند: شب پیش، اوتو هنگام شکار، به ضرب گلوله ای کشته شده است. یوهانس بازوی کامیلا را گرفت . مرده؟ ستوان؟ . بله. در حال حاضر آنها با جسد در راهند. هولناک است. هر یک غرق در افکار خود، راه را دنبال کردند. سروصدای مردم در لنگرگاه، فریادهای ناخدایی بر کشتی، آن دو را از حالت رخوت بیرون کشید. کامیلا با حجب و حیا دست به سوی یوهانس دراز کرد. پوهانس آن را بوسید و گفت: - کامیلا، من به هیچ وجه لایق تو نیستم. اما اگر بخواهی از آن من باشی، هر کاری می توانم بکنم. - بله، از آن تو.... همیشه این را خواسته ام، همیشه... یوهانس گفت: - چند روز دیگر به سراغت می آیم. یک هفته ی دیگر هم را خواهیم دید.

صفحه 105 از 143