نام کتاب: ویکتوریا
بله، باید غیرممکن باشد. سپس زن ناگهان اضافه کرد: «این جا، مچ دستتان چه قدر قوی است، مچی خیلی قوی دارید و دستش را روی مچ او گذاشت. مکث. کامیلا پرسید: خوب، بعد چه شد؟ یوهانس جواب داد: . نمی دانم. چرا زن از مچ های او حرف میزد؟ شاید آنها خیلی زیبا بوده اند. و مرد پیراهن سفیدی هم پوشیده بوده، آه! بله، این را خوب درک می کنم. شاید زن هم او را دوست داشته. | یوهانس گفت: . کامیلا، اگر شما را خیلی دوست داشتم و اگر چند سالی منتظر می ماندم... فقط سؤال است... راستش من لایق شما نیستم؛ اما خیال می کنید که اگر سال دیگر، دو سال دیگر، از شما تقاضا کنم، روزی خواهید توانست از آن من شوید؟ یک لحظه سکوت. کامیلا ناگهان ارغوانی و معذب شد. پیکر کوچکش را به هر سو به حرکت درآورد، دستهایش را در هم حلقه کرد. یوهانس دست به گردنش انداخت و پرسید: . فکر می کنید که ممکن است روزی این اتفاق بیفتد؟ کامیلا جواب داد:| - بله. و خود را در آغوش او افكند.

صفحه 104 از 143