نام کتاب: ویکتوریا
یکی دیگر شبیه آن پیدا کنم. سعی میکنم؛ می خواهید؟ به طرف خانه برگشتند. . و شما آن مدال بزرگ را به خاطر می آورید؟ توپر و از طلا بود و به ساعتی آویخته بود. روی مدال کلمه های محبت آمیزی نوشته بودید. . بله، به خاطر دارم به سال گذشته، در خارج، آن را به کسی هدیه کردم. . آه! واقعا؟.. آن را دادید! چرا آن را؟ . آن را به عنوان یادبود به یک رفیق روس دادم. برای تشکر از من زانو زد. - پس این قدر راضی بوده؟ خداوندا! چه قدر باید راضی بوده باشد که زانو زده باشد. به جای آن مدال دیگری خواهید داشت و این یکی را برای خودتان نگه خواهید داشت. از راهی که از آسیاب به قصر منتهی می شد پایین آمده بودند. یوهانس ایستاد و گفت: - روزی در نزدیکی این انبوه درختان اتفاقی برایم افتاد. شامگاهی، مانند اغلب گردش هایی که در تنهایی داشتم، گذرم به این جا افتاده بود. از آن شب های تابستانی روشن بود. در پس انبوه درختان دراز کشیدم و به فکر فرو رفتم. آن وقت دو نفر خیلی آهسته در امتداد جاده پیش آمدند. زن ایستاد. همراهش از او پرسید: «چرا می ایستید؟» و چون جوابی نشنید دوباره پرسید: «چه شده است؟ » زن جواب داد: «چیزی نیست. اما نباید این طور به من نگاه کنید.» مرد گفت: «اما من فقط به شما نگاه می کردم.» زن گفت: «بله، خوب میدانم که دوستم دارید، اما پدرم اجازهی چنین چیزی را نمی دهد، می فهمید، این غیرممکن است.» مرد نجواکنان گفت:

صفحه 103 از 143