نام کتاب: ویکتوریا
کامیلا با هیجان گفت: . آها مسلمة، خیلی دلم می خواهد. شما دربارهی یک سرداب با من حرف می زدید، باید آنرا نشانم بدهید. یوهانس گفت: . به دنبالتان می آیم یوهانس در راه بازگشت مدت درازی غرق در فکرهای خود ماند. فکر شادمانه ای به سراغش آمده بود. | بعداز ظهر به ثمر رفت و بی آن که وارد شود، فرستاد که کامیلا را با خبر کنند. هنگامی که آن جا انتظار می کشید، یک لحظه ویکتوریا را دید که پشت پنجره ای در طبقه ی اول آشکار شد؛ ویکتوریا خیره به او نگاه کرد، سرگرداند و از نظر پنهان شد وقتی کامیلا به او ملحق شد، او را به معدن و سرداب برد. آرامش بر وجودش حکمفرما بود. آرام و روشن به حرفهای دختر جوان گوش داد؛ حرفهای سبکبال دختر، در یوهانس شادی می آفرید، مانند پیام فرشتگان در اطرافش پرواز می کرد. آن روز، ارواح خوب نزدیک بودند... . کامیلا، به یاد دارید که یک بار کاردی به من هدیه دادید؟ در داخل غلافی از طلا بود. آن را با چیزهای دیگری در جعبه ای گذاشتم. زیرا نمی دانستم با آن چه کنم. . آه! نمی دانستید با آن چه کنید؛ بعد؟ | . حالا دیگر گمش کرده ام. . فکرش را بکنید، چه قدر بدشانسی است. اما شاید بتوانم در جایی

صفحه 102 از 143