دست به گردن مادرش انداخت، او را نشان داد و گفت: . این مادرم است!
به آسیاب رفتند. آسیابان پیر کلاهش را برداشت و با وقار سلام کرد و چیزی گفت.
کامیلا نشنید چه می گوید، ولی لبخندی زد و تصادفی گفت: . متشکرم، متشکرم. بله، خیلی دلم می خواهد ببینم.
از سروصدا دچاربیم شده بود، در حالی که چشم های درشت دقیقش را متوجه دو مرد می کرد، دست یوهانس را در دست نگه داشته بود. مثل این بود که کر است. چرخهای متعدد آسیاب، به شدت متحیرش می کرد، می خندید و در عالم شوق خود، دست یوهانس را تکان می داد، با انگشت تمام دستگاه ها را نشان می داد. آسیاب را متوقف کردند و دوباره به کار انداختند تا او ببیند.
کامیلا، تا مدتی بعد از ترک آسیاب هم، به طرز خنده داری به صدای خیلی بلند حرف می زد، مثل این بود که سروصدا در گوشش مانده است.
وقتی می خواست به قصر برگردد بوهانس همراهش رفت. کامیلا گفت:
. چه طور ممکن است جرأت کند و چنین ضربه ای به چشمتان بزند؟ ضمنا او با مالک به شکار رفته و اثری از او نیست. اتفاق بسیار ناراحت کننده ای می افتد! ویکتوریا به من گفت که تمام تب چشم به هم نگذاشته است.
یوهانس جواب داد: . امشب خواهد خوابید. شماکی خیال دارید بروید؟ . فردا. شما چه طور؟ شماکی به شهر می آیید؟ . احتمالا پاییز. آیا می توانم عصر شما را ببینم؟