کامیلا، ساده و شاد، به آسیاب رفت. تنها بود. بی تکلف و کاملا خندان وارد اتاق شد و گفت:
- ببخشید که در نزده وارد شدم. رودخانه چنان سروصدایی دارد که فکر کردم در زدن فایده ای ندارد.
نگاهی طولانی به اطرافش انداخت و با هیجان گفت:
. وای که اینجا چه قدر قشنگ است! قشنگ... یوهانس کجا است؟ من یوهانس را می شناسم. چشمش چه طور است؟
او را نشاندند و به دنبال یوهانس به آسیاب رفتند. از چشم پوهانس هنوز آب می آمد و اثر خون مردگی داشت.
کامیلا رو به او کرد و گفت:
- بی آن که دعوت شده باشم به اینجا آمدم. میل داشتم به این جا بیایم. باید چشمتان را همان طور با آب سرد بشویید.
یوهانس جواب داد:
. لازم به زحمت نیست. این را رها کنید. خدای من، چه فكر خوبی کردید که به این جا آمدید! آه! بابت این دیدار متشکرم!