نام کتاب: وکیل خیابانی
بطری های شارژ شده بر می گشتم و علایق دیگرم سیراب می شدند و استعداد هایم دوباره در جهت شکوفایی در یک و سویینی شکل می گرفت . این عقیده مرا تحت تاثیر قرار داد و نمی توانستم به آسانی آن را رد کنم ، به او قول دادم درباره اش فکر کنم او به سرعت هشدار داد که کمیته اجرایی باید تصمیم گیری کند چون من از شرکا نبودم . شرکت هرگز برای وکلا چنین مرخصی در نظر نگرفته بود . رودلف می خواست من بمانم و این به رفاقت زیاد مربوط نمی شد ، بخش ضد تراست ها خیلی شلوغ بود و حداقل دو وکیل درجه یک با تجربه مثل من لازم داشتیم . وقت خوبی برای رفتن نبود ولی برای من مهم نبود ، شرکت هشتصد وکیل داشت و اشخاص مورد نیازشان را پیدا می کردند . سال پیش فقط من کمتر از هفتصد و پنجاه هزار دلار صورتحساب درست کرده بودم برای این است که در اتاق شیک آنها غذا می خوردم و به نقشه های اضطراری آنها برای نگه داشتن من گوش می دادم . گرفتن حقوق سالیانه و انداختن آن به پای بی خانمانها نیز قابل درک بود ، و مرا وادار می کرد بعد یک سال برگردم . وقتی او از فکر مرخصی تحقیقاتی خارج شد به بررسی موضوعات ضروری ما به دفتر برگشتیم . کارهایی را فهرست می کردیم که باید انجام شود . برادن چانس کمی دورتر از ما پشت یکی از میز ها نشست او در ابتدا مرا ندید چندین نفر از شرکا مشغول خوردن بودند و کاملا تنها بودند و غرق روزنامه خواندن سعی کردم به او اعتنا نکنم ولی بالاخره نگاه کردم و نگاه خشمگین او متوجه من شد . - صبح به خیر برادن . طوری بلند با او احووالپرسی کردم که او را ترساندم و رودلف بلند شد ببیند او کیست . چانس با سر اشاره کرد و چیزی نگفت ، و ناگهان خود را با نان تست مشغول کرد رودلف آرام پرسید : - او را می شناسی؟ | - ما همدیگر را ملاقات کرده ایم . در خلال برخورد کوتاهمان در دفتر چانس نام شریک ناظر مرا خواسته بود و من اسم رودلف را گفته بودم . مشخص بود که او شکایتی نکرده بود . رودلف با صدای پایینی گفت : - آدم عوضی خر! | این نظر همه بود ، ورق زد و به سرعت چانس را فراموش کرد و ادامه داد کلی کار تمام نشده در دفترم باقی مانده بود . به چانس و پرونده اخراج مستاجران فکر می کردم ، او نگاهی نرم و چهره ای رنگ پریده و رفتاری شکننده داشت . نمی توانستم تجسم کنم او در خیابانها و انبار های متروکه مملو از خیابانگردها را کنترل

صفحه 94 از 314