نام کتاب: وکیل خیابانی
من به اتاق خودم باز گشتم تا پرونده هایم را کمی تنظیم کنم. در طی دو هفته گذشته از نود و یک پرونده تنها به سی و هشت تای آنها رسیدگی کرده بودم. می دانستم که کارهای عقب افتاده بسیاری دارم، بنابراین می بایست وقتم را طوری تنظیم می کردم که بتوانم به بقیه پرونده هایم نیز رسیدگی کنم سوفیا ضربه ای به در زد و سپس آن را باز کرد و بدون سلام یا حتی عذرخواهی گفت: - فهرست اسامی مستاجرینی که آنها را از آن ساختمان مخروبه بیرون انداختند کجاست؟ عینکش تا نوک بینی اش پایین آمده بود و در پشت هر دو گوشش یک مداد دیده می شد معلوم بود که سرش خیلی گرم کارش می باشد. فهرست اسامی آنها را بر روی میزم گذاشته بودم تا همیشه دم دست باشد بنابراین بلافاصله انها را به دادم او نگاهی اجمالی به لیست اسامی انداخت و گفت: - بینگو از جایم برخواستم و گفتم: - چی گفتی؟ - منظورم شماره هشت مارکیز دیز می باشد. تصور می کردم که شاید نامش برایت آشنا باشد . چرا باید نام او برایم آشنا باشد؟ - چون او همین الان در اتاق من می باشد. پلیس دیشب او را از پارک فالایت مقابل کاخ سفید سوار کرده و در میدان لوگان از ماشین پایین انداخته است فکر می کنم که امروز، روز خوش شانسی تو باشد. بلافاصله به همراه سوفیا به اتاق رفتم آقای مارکیز درست در وسط اتاق مقابل میز او نشسته بود او به طرزی حیرت انگیز شبیه دیوون هاردی بود او تقریبا چهل و نه ساله به نظر می رسید با موها و ریش های خاکستری رنگ، اوایل مارس بود و او هم درست مثل بقیه بی خانمانها پتویی کلفت دور خودش پیچیده بود. همینطور که داشتم به طرف دفتر مورد کاری می رفتم تا این خبر را به او بدهم مرتب رویم را بر می گرداندم تا دوباره به چهره او نگاه کنم. من و مورد کای با احتیاط به او نزدیک شدیم تا سوالاتی را که در ذهنمان مطرح بود از او بپرسیم. بنابراین موردکای با لحنی بسیار مودبانه گفت: - معذرت می خواهم من موردکای گرین یکی از وکلایی هستم که در اینجا کار می کنند. می توانم چند سوال از شما بپرسم؟ | هر دوی ما در مقابل آقای دیز ایستاده و منتظر جواب او بودیم، او سرش را بلند کرد و گفت: - فرض کنیم که این طور باشه. موردکای به او گفت:

صفحه 273 از 314